سلاااااااااااااااااااااام یک سلام گرم و دوست داشتنی به شما دوستای عسیسم امروز میخواهم مصاحبه داداشی رو براتون بذارم از وب ابجی پریا گلمممممممم
در ابتداي ورودت به طور مستمر سر کارهاي مختلف بودي اما الان مدتي است که خبري از شما نيست چه ميکني؟
اين اتفاق به چند علت رخ داده است٬ يکي اينکه درگير کارهاي دانشگاه بودم و بعد اينکه منتظر بودم کار خوبي پيشنهاد شود. البته بي کار هم نبودم. بعد از يک وقفه کوتاه دو ماهه ،سر کار عباس رافعي که اثر 35 ميليمتري به نام «کيميا و خاک» بود رفتم و در کنار امير آقايي٬ حامد بهداد٬ آزيتا حاجيان و سياوش تهمورث و...ايفاي نقش کردم. بعد سر کار مهدي فخيم زاده (سريال بازپرس) رفتم.
■ تجربه کار با فخيم زاده چه دستاوري برايت داشته ؟
بسيار عالي بوده ، به طوري که ايشان اجازه داد مدل گريمم رو خودم به خانم مهين نويدي پيشنهاد بدهم. البته آقاي فخيم زاده عقيده ي خاصي دارد. او معتقد است بازيگرها بايد باشگاه بروند و اکشن بازي کنند. فخيم زاده خودش هم تابع گفته خودش است و کاملا اکتيو است. قبل از همکاري با ايشان همه مي گفتند کار با مهدي فخيم زاده سخت است و او پرخاشگري ميکند ، وقتي هم که سر کارشان رفتم پرسيد که از من چي شنيده اي؟! من هم بدون ريا گفتم که اين طور شنيدم و او فقط خنديد.
■ فخيم زاده هماني بود که درباره اش شنيده بودي؟
زماني که وي زياد اذيت شود يک مقدار جدي مي شود وگرنه بودن در کنار ايشان واقعا لذت بخش و جذاب است.
■ ظاهرا در جايي گفته اي که با کار اجرا ،کلا خداحافظي کرده اي. اين حرف درست است؟
نه٬ اين گفته آنقدرها هم جدي نيست! در شبکه جهاني جام جم هر برنامه اي به من پيشنهاد شود اجرا مي کنم چون داخلي نيست اما در برنامه هاي داخلي فقط اجراي برنامه هاي خاص را مي پذيرم.
■ علت توقف توليد پروژه ((حادثه در بزرگراه)) چه بود؟
بودجه براي ساخت يک سريال به آن عظمت کم بود. بودجه آن کار يک ميليارد بيشتر نبود در صورتي که اگر بيشتر بود چون کار وسيع بود بسيار خوب ديده مي شد .
■ از ماحصل کارهايي که تاکنون انجام داده اي چه قدر راضي هستي؟
مدتي قبل نزد حسين سهيلي زاده (کارگردان ترانه مادري) بودم وي به من گفت: تله فيلم هايي که کار کرده اي خيلي ضعيف بوده است. البته من خودم نقش هايم را دوست داشتم چون متفاوت بودند اما گويا بزرگان اين عرصه توقع بيشتري از من دارند.
■ دوست داري در جايگاه سوپر استار قرار بگيري يا يک بازيگر تجربه گر با نقش هاي متفاوت؟
خب ما سوپراستاري داريم که نقش يک بازيگر تجاري را هم دارد و چنانچه در هر فيلمي بازي کند تهيه کنندگان از آن فيلم توقع فروش دارند که البته معمولا هم آن فيلم ها فروش مي کند. اما بازيگري داريم با جنس بازي عالی که هم اعتبار دارد و هم به کار ارزش مي دهد و همه دوستش دارند. من اين نوع بازيگري را بيشتر مي پسندم.
■ قبلا گفته بودي که پس از چهارسال بازيگري را کنار ميگذاري! الان دو سال گذشته. درست است؟
بله و من همان ۴-۵ سال ديگر کار بازيگري را کنار ميگذارم.
■ شما در هر مصاحبه ات همين را مي گويي! حکايت پرتقال فروشه ؟!
نه. خب پس اينطوري ميگويم که من بازيگري را چندين سال ديگر که زياد هم نيست کنار ميگذارم و مي
چسبم به درسم. راضي شديد !!دانشگاه کجا قبول شدي؟
من دانشگاه يزد قبول شدم (بافق) و با کلي زحمت موفق به گرفتن مجوز انتقال به تهران شدم. آنقدر که به خاطر دوندگي هاي گرفتن مجوز داشتم از دانشگاه زده مي شدم. اما خدا را شکر درست شد.
■ خاطره اي از اولين روز دانشگاه داري؟
بله من اولين کلاسي که رفتم ، کلاس فيزيک بود. تقريبا اغلب دوستان با چهره ي من آشنا بودند و از من سوال مي پرسيدند. من هم براي بهتر فهميدن درس رفتم انتهاي کلاس ،کنار خانمي که در رديف آخر بودند نشستم. ايشان خانم محترمي بود بنابراين فکر کردم که ميتوانم به دور از هر صحبت و سوالي به درس گوش بدهم. وقتي معارفه شروع شد من که رسيد تا آمدم اسمم را بگويم همان خانم که کنار من بود با صداي بلند و با خنده و با لحني طنز گونه گفت: استاد مجري بوده. مجري برنامه کودک! و همه خنديدند. آن لحظه ياد « پويا نظري» افتادم که گوشه کلاس مي نشست و همه دستش مي انداختند.
■ تجربه دانشگاه در کنار مشغله کاري برايت سخت نيست؟
چرا .خيلي سخت است چون دارم دو تا هندوانه را يا يک دست بر مي دارم. اما خب بايد پاي لرزش هم بنشينم ديگر خربزه اي است که خورده شده ...
■ اگر يک بيليونر بودي با پولهايت چه مي کردي؟
يک اتوموبيل هيوندا کوپه ميخريدم. براي بقيه اش هم فکري نکرده ام! البته به خوراکي و لواشک! و... خيلي چيزها علاقه دارم.
■ در هنر چه قدر متکي به حمايت هاي پدر و مادر بوده اي؟
اوايل به صورت صد در صد هيچي چون يادم مي آيد که درسم خيلي خوب بود اما پدرم دایم بهانه مي کرد که شش ماه ميروي تمرين ميکني که همش 2 بار اجرا بروي در حالي که از درس هايت عقب مي افتي. اما به محض اينکه اولين تصويرم روي آنتن رفت بابام شد فرشته مهربان و زير بالشم پول مي گذاشت و...
■ وقتي براي فيلمبرداري يا کاري به سفر ميروي بيشتر دلت براي چه کسي تنگ ميشود؟
براي خانواده ام ٬ براي همشون.
■ عيد امسال از پدرت چه هديه اي گرفتي؟
عيدي امسالم با کادوي تولدم يکي شد! چون عيد منزل نبودم پدرم يک هديه به همراه تراول چکي به مبلغ 50 هزار تومان برايم فرستاد البته نه مثل پارسال به زور! آنها خودشان بهم هدیه دادند. اين را هم بايد اضافه کنم که زحمت کارت سوخت اتوموبيلم را هم پدرم مي کشد!
■ در منزل شما چه کسي حرف اول و آخر را ميزند؟
پدرم
■ يعني در منزل شما مرد سالاري وجود دارد؟
مادر محسن: نه در منزل ما حق سالاريه!
■ سال 1393 محسن چه شرايطي خواهد داشت؟
آن زمان من 25 سالم تمام ميشود و کت و شلوار دامادي تنم مي کنم!
■ شما اصالتا کجایی هستید؟
گلپایگان
■ زباله ها را در منزل شما چه کسی بیرون می برد؟
تا پارسال من می بردم٬ بعد که قضیه سنگین تر شد بابام نگذاشت من ببرم٬ اما قبل از آن موضوع بردن زباله دم در نقطه ضعف من بود و خواهرم هر وقت می خواست سر به سرم بگذارد میگفت که بابا گفته: محسن زباله ها را بذاره دم در ! از این کارش خیلی حرص می خوردم!
■ یک خاطره از هر زمانی که دلت میخواهد بگو...
یادم می آید زمان مدرسه مرا تا کلاس پنجم کچل میکردند که خیلی بدم می آمد. سال آخر نسبت به این این موضوع به پدرم معترض شدم که او گفت: مدرسه راهنمایی بروی دیگر کچلت نمی کنند. نشون به اون نشون که تا سال سوم دبیرستان کچلم کردند! بعد هم آمدم زرنگی بکنم و در سال آخر از دفتر آقای مصطفوی نامه گرفتم که کچلم نکنند٬ چون تئاتر کار میکردم رفتم دبیرستان و پیش مدیر٬ او گفت این حرف ها نیست و کاری کرد که من همان فردا صبحش کچل کردم٬ مدیر مدرسه مان گفت: اگر تابع این صحبت ها شوم که دیگر جواب این همه دانش آموز را نمی توانم بدهم.
■ قشنگ ترین جمله ای که اخیرا شنیدی چی بوده؟
من اونی هستم که تو رو از همه بیشتر دوست داره!
■ بزرگترين آرزوي محسن براي پدر و مادرش؟
(باخنده) اينکه يک هيوندا کوپه برايم بخرند٬ دل بابام گنده تر شه و دماغش چاق تر٬ خواهرم هم انشاا... يک شوهر خوب پيدا کند و يکي بيايد ببردش که راحت بشيم!
■ خب اگر اجازه بدهي با والدينت و همچنين خواهرت هم گپي بزنيم.
خواهش مي کنم. من هم شنونده حرف هايتان خواهم بود.
![]()
گفتگو با حسين افشاني (پدر محسن)
■ مهمترين اصل در خانواده ي شما؟
صادق بودن و ياد خدا
■ شما وقتي همسن و سال محسن بودي دغدغه تان چه بود؟
من از12 سالگي کار ميکردم و خواسته هايي داشتم اما توقعاتم مانند امروزي ها اينقدر بزرگ نبود٬ البته موقعيت آن زمان با حالا خيلي فرق کرده است٬ الان جوان ها خيلي راحت هستند و همه نوع امکانات دارند اما با اين حال هنوز قانع نيستند.
■ از کودکي محسن چه چيز بارزي به خاطر داريد؟
محسن تا 13 سالگي خيلي شيطون بود ٬خيلي زياد٬ طوري که وقتي جايي ميرفتيم آنقدر شيطنت ميکرد و دلقک بازي در مي آورد که ما مخفيانه از آنجا خارج ميشديم! يعني او با ما نبوده است!! (محسن ميگويد بنويسيد که دايي ام يادم مي داد!)
■ شغل شما چيست؟
در زمينه ي صنايع چوب و دکوراسيون داخلي فعاليت ميکنم (محسن: من ميگويم يک باشگاه بيليارد بزند چون خودم هم دوست دارم)
■ شما چه قدر با نظر محسن موافق هستيد؟
بزرگترين حسن انجام خواسته اش آن است که بيشتر مي بينمش و وقت اضافه اش در کنار خودمان است.
■ از آشنايي تان با مادر محسن مي گویید ؟
ايشان از اقوام ما هستند...
■ چند سالگي ازدواج کرديد؟
25 سالگي. آن زمان وقتي به من گفتند ميخواهيم برايت زن بگيريم من از خجالت سرم را زير پتو قايم کردم. ماشاا...الان حتي جوان 16 ساله خيلي صريح ميگويد که من زن مي خوام !
![]()
گفتگو با مادر محسن افشاني
■ از اينکه محسن بازيگر شده چه حسي دارید؟
من و پدرش اوايل خيلي مخالف بوديم چون اکثرا سر کار بود وکار داشت و دیر می آمد بنابراین نگرانش می شدیم. اما حالا که موفقیتش را می بینیم و اینکه او خوشحال است خیلی راضی هستیم .
■ محسن در کار منزل به شما کمک ميکند؟
او اصلا خانه نيست که بخواهد کمک کند! اگر هم باشد خودم شخصا ازش نمي خواهم کاري برايم انجام بدهد. البته وقتي دست تنها باشم و خواهرش هم نباشد و مهمان داشته باشيم محسن نشان داده که از عهده ي کارهاي خانه بر مي آيد.
■ شما چه انتظاري از محسن داريد؟
اينکه براي خانه وقت بيشتري بگذارد.
■ محسن شما را اينگونه توصيف کرده که مادرم مانند نودال صدا و سيما عمل مي کندو کارهايم را ضبط می کند.دلیل شما برای چنان کاری چیست؟
تمام آثار او قسمتي از خاطراتش است که در آينده برايش ارزشمند خواهد بود و من براي خودش همسرش و فرزندش آنها را جمع آوري مي کنم.
■ خصوصيات محسن بعد از ورودش به عرصه هنر تغيير کرده؟
بله او خيلي جدي تر شده است. محسن قبلا خيلي شيطنت داشت و اکثر مسائل را به شوخي ميگرفت اما الان پخته تر شده و عاقلانه تر عمل ميکند.
■ اولين کلمه اي را که محسن بعد از به حرف آمدن گفت يادتان است؟
من هنوز صداي ضبط شده او را دارم. يادمه گفت: بابا! البته شايد براي شما جالب باشد که بگويم وقتي محسن راه افتاد نشسته خودش را روي زمين ميکشيد و راه ميرفت. اکثر بچه ها ابتدا چهاردست و پا راه مي روند. اما محسن آنگونه راه افتاد.
■ غذاي مورد علاقه محسن چيست؟
قورمه سبزي و شامي هاي مادربزرگش. او قارچ و فلفل دلمه و پياز و بادمجان و کدو را هم در غذا دوست ندارد.
■ ارتباط محسن با پدرش بيشتر است يا شما؟
با هردوي ما رفيق است.
