تبليغاتX
Ilove you mohsen jun (afshani)i
Ilove you mohsen jun (afshani)i
رمضان مبارگ

رمضان ماه قرآن - رمضان ماه عارفان - رمضان ماه عاشقان مبارک باد *** مبارک باد *** مبارک باد رسول خدا حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله وصحبه وسلم در مورد فضيلت اين ماه عزیزمي فرمايند: « مردم ! اين ماه برترين ماه ها نزد خداست و روزهايش برترين روزها و شبهايش برترين شبهاست و ساعتهاي آن بهترين ساعتهاست . نفس هايتان در آن تسبيح و خوابيدنهايتان عبادت و عمل شما در آن مقبول و دعاي شما در آن مستجاب است. با تشنگي و گرسنگي خود در اين ماه تشنگي و گرسنگي روز قيامت را به ياد آوريد. به فقيران صدقه بدهيد


| *| نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:23 توسط عاشق محسن |
جواب ایمیلهای زده شده به داداش محسن ،عکس با دای بهنام،

سلام دوستای مهربون خوبین شرمنده زیاد نمیتونم توضیع بدم فقط داداش محسن به ایمیلهای که داداین خیلی با محبت جواب دادان اینم عکس

هستش

واین هم عکس داداش

 محسن هنگام گفتگوی اینترنتی با طرفدارانش

عکس های جدید محسن و دایی بهنام

نظر یادتون نرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 5:24 توسط عاشق محسن |


mr men continuing :) 

 


Snoopy

دايي بهنام خاله نرگس محسن افشاني



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 4:16 توسط عاشق محسن |
مصاحبه داداش با رادیم جوان

در پخش رادیو محمد،محسن افشانی اجرای تلویزیونی داشت..اومد گفت:

آقای دوستی سلام...

گفتم محسن سلام..تو چقدر مجری خوبی هستی..تو چقدر شادی..تو چقدر میخندونی..تو چقدر خوبی..خووووووووبیییییییییییی؟؟؟آقای افشانی خوبی یا نه؟

محسن:عرض ارادات و سلام دارم خدمت شما بزرگان و همچنین دوست خیلی گلم آقای سلوکی...خسته نباشید..

سلوکی:قربون تو

دوستی:خسته نیستیم..تو خسته ای مثل اینکه سر سریالی...

محسن:قربون شما..جاتون خالیه...چیکار کنیم..خستگی رو به جون میخریم..همین که مهر و محبت مردمم رو میبینیم..خیلی دلمون بیشتر باز میشه..دلمون هم میخواد بیشتر کار کنیم..در خدمت مردم باشیم..قبل از همه ی اینا آقای دوستی..من روز جوان رو به همه ی شنونده های عزیزمون تبریک عرض میکنم...شنونده های خوب رادیو جوان..همچنین به شما و آقای سلوکی گل..خشته نباشید بازم..

سلوکی:زنده باشی..

دوستی:حمیدرضا گلشن..پیمان امیدوار

محسن:بله خسته نباشید همگی..روزتون مبارک..

دوستی:خسته نیستن چایی خوردن سرحالن..

محسن:خب خداروشکر..آقای دوستی ما مشتاق دیدار شما هم هستیم..

دوستی:نیومدی سر کلاس که..ما منتظرت بودیم..

محسن:آقا ما شرمنده..ان شاالله کارمون تموم شد خدمتتون میرسیم.

دوستی:قربونت برم..محسن جان؟؟

محسن:جان دل؟

دوستی:تو اشتباه کردی تا حالا یا نه؟؟؟

محسن:اشتباه(نصفه گفت)زیادکیه که اشتباه نکنه..آدم جایز الخطاست..اشتباه..والا!!بی نهایتا...

دوستی:ببینم به این سوالات محمد میتونی سریع جواب بدی..

محسن:بله خواهش میکنم..

سلوکی:محسن جان خوبی؟؟

محسن:سلام آقای سلوکی..

سلوکی:حالت چطره؟؟

محسن:چاکریم آقا..عیدتون مبارک..

سلوکی:عیدت مبارک

محسن:تشکر همچنین...

سلوکی:قربون تو زنده باشی..

محسن:فدای شما

سلوکی:محسن من اول یه عذر خواهی ازت بکنم..چند روز ژیش تماس گرفته بودی..من یکی دو روز بعدش به مهدی گفتم..در مورد تماست..ولی حتما امیدوارم که بهت زنگ بزنه..

محسن:اشکالی نداره..به داداش گلت هم سلام منو برسون..مشتاق دیدارشم..

سلوکی:قربون تو..

محسن:جونم آقا بژرسین سریع جواب بدم...

سلوکی:یه نشونی میخوام ازت بپرسم..این جوانی کجاست؟

محسن:همین خونه کناریه..

دوستی:پلاکش چنده؟؟زنگشو بزنیم ما!!

محسن:پلاکش...پلاک عشق دیگه..

همه گفتن:آهااااااااااااااان...این درسته

سلوکی:خب چه خبره توش؟؟سرو صدا ؟؟شلوغی؟؟

محسن:شلوغ و پولوغهباید بری خوش بگذرونی..

سلوکی:محسن تو آدم شیطونی هستی؟؟؟

محسن:به شدت..شک نکن..

سلوکی:مهران یه ابرویی بالا انداخت

همه خندیدن...

محسن:چقدر دوست داشتم توی جمعتون بودم...دیگه کار پیش اومد و ما خجالت زده..آقای دوستی و شما شدیم...

دوستی:قربان تو...

سلوکی:اول بگو که الان سر چه کاری هستی؟؟چیکار میکنی؟؟؟

محسن:الان سر کار آقای مهدی فخیم زاده هستم..سر سریال باز پرس..افتخار اینو دارم که با این بزرگوار کار میکنم...خیلیم کار خوبیه..خداروشکر نقشم اینجا خوبه..مردم اون پیش زمینه ای که از ترانه مادری داشتن..کاملا این نقش که بنده اجرا میکنم...۱۸۰ درجه با اون پویا نظری فرق داره...اینجا اسمم حمید..

سر سریال آقای یدالله صمدی هم هستم...شوق پرواز..زندگی شهید بابایی ..بازم باعث افتخار منه که با این بزرگوار کار میکنم..توی یه چنین سریالی ایفای نقش میکنم...هستیم آقا سر کارای مختلیفیم..

سلوکی:خب خداروشکر..به آقای صمدی سلام مخصوصه  منو برسون...

محسن:حتما..بزرگیه همه ی شماهارو میرسونم..

سلوکی:زنده باشی...محسن آرزوت چیه؟؟دوست داری به کجا برسی؟؟چه اتفاقی واست بیفته/؟؟؟

محسن:ببین آقای سلوکی..آرزوی من به خدا جز این نیست...من هر موقع نماز میخونم..توی دعا هام میگم..که ان شاالله سایه پدر و مادرم بالای سرم باشه...سایه ی بزرگترا بالای سر بچه هاشون باشه...هرکی از خدا هرچی میخواد بهشون بده...من همیشه خدارو شکر میکنم که توفیق خدمت به ژدر و مادرم رو بهم داده..دوست دارم کوچیکترا به بزرگترا احترام بذارن..هرکی به هر آرزویی داره برسه..تنها آرزوهای من همینه...

دوستی:محسن؟؟

محسن:جان دل

دوستی:اینارو هم درست جواب بده ها..

محسن:چشم

دوستی:حساب بانکیت چقدر پول توشه؟؟؟

محسن:واقعا؟؟؟

دوستی:آره..آره درست بگوو

محسن:۴۸ میلیون..

دوستی:ما یه بنده خدایی اینجا داریم..مقدار ۱۰ میلیون وام میخواد..اگه لطف کنی..امروز در روز جوان..یه ۱۰ میلیون چک واسش بکشی...این یه خونه اجاره میکنه..ماهی ۱ میلیون هم بهت میده..

محسن در کل حرفا هی گفت بله

محسن:بله!!خب..چیکار کنیم حالا؟؟(با خنده)من حتما این کار رو میکنم..

دوستی:جدی؟؟

محسن:به قرآن...

دوستی:آقا...نامه رو بدین..

سلوکی:آفرین...

محین:آقا به ضمانت شماها...

دوستی:خیالت راحت باشه..نامه رو چطوری بنویسیم محسن جان؟؟

محسن:جان؟

دوستی:نامه بنویسه واست؟جناب آقای محسن افشانی..با عرض سلام ..اینجانب فلانی..مبلغ ۱۰ میلیون تومان پول میخواهم..در روز جوان...چون شما جوان  پولداری هستی..این پول رو به من قرض بده..بعد بهت برمیگردونم..

محسن:اصلا به نامه هم نیازی نیست..

دوستی:نیازی نیست؟؟همینجوری؟؟

محسن:نه نیازی نیست..

دوستی:من میخوام نتیجه گیری کنم..

سلوکی:منم میخوام بگم مدیر بانکی چیزی بشه..

دوستی:من میخوام بگم که اگر همه ی جوونا به خوبی محمد،دست همو بگیرین..محمد و محسن فرقی نمیکنه...

محسن:آقا فرقی نمیکنه...همه با هم (نفهمیدم چی میگه از بس همه با هم حرف میزنن)

دوستی:اگر توی این مملکت..جوونایی مثل محمد و محسن که صادقانه میخوان کمک کنن..چه مادی چه معنوی...هیچ کسی گرفتار این بانک و اون بانک نمیشه...درسته یا نه؟؟

محسن:بله بله...قطعا همینطوره...

دوستی:محسن من شنیدم تو آواز خوب میخونی؟
محسن:بالاخره روز جوان باید به یکی از این مسایل پرداخته بشه...خیلی خوشحالم که این مسائل خیلی قشنگ تو برنامه ی خوبتون در رادیو محترم جوان مطرح میشه..

دوستی:قربونت برم.محسن جان؟

محسن:جان دل؟

دوستی:میتونی آهنگی بخونی برای ما...اگه آهنگی یادت میاد توی ذهنت..کدوم آهنگ رو دوست داری بخونی برای ما؟

محسن:آهنگی که دوست دارم؟؟؟

دوستی:آره..خودت بخونی...

محسن:من خودم بخونم؟؟

دوستی:آره آره...

محسن:والا من نه صدای خوبی دارم..الانم حضور ذهن ندارم...

دوستی:تو هم صدای خیلی خوبی داری..هم تصویر خیلی خوبی داری...هم عینک خیلی قشنگی روی چشم میزنی...هم چشمای آبیت خیلی درشته...(ماشالا ...پاشیم یه اسپند دود کنیم..تا داداشی چشم نخورده...)

محسن:والا!!!من آهنگ نمیخونم..ولی دوست دارم یه شعر کوچولویی رو تقدیم کنم ..

آسمان وقف نگاهت گل من...مانده ام چشم به راهت گل من...هرکجا هستی و باشی گویم...که خدا پشت و پناهت گل من..

دوستی:درود بر محسن افشانییییییی دوست بسیار خوب و جوان ما..فدای مهربونیش...فدای اون ۱۰ میلیون تومنی که میخواد بده به برنامه نشانی جوانی...و فدای همه ی جواناان ایران..

محسن:فدای شما..بزرگوارید شما..

دوستی:قربونت برم محسن جان..

محسن:قربون شما..من خیلی خوشحالم که باز با رادیو ی محترم جوان ارتباط برقرار کردم...باعث افتخار من بود..با شما..آقای سلوکی و دوستای دیگمون..مستقیم روی خط جوانی دارم صحبت میکنم...ان شاالله جوونای عزیزمون هر کجا که هستن..موفق باشن..شاد باشن...به پدر و مادرشون احترام بذارن..و به هرچی که دلشون میخواد برسن..زیاده عرضی نیست..

دوستی:درود بر تو

محسن:فدای شما..خیلی خوشحال شدم..خدانگهدار..امیدوارم خوشتون اومده باشه دست ابجیپریا درد نکنه

تشکرررررررر ابجی پریا نفسم مهرنوش جونم الهلم مهربون ثونار عزیزم نیلوفر قشنگم اقا محمد و اقا محمد مهدی مرسی که به وب حقیرم سر میزنید و منو خوشحال میکنید



| *| نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:13 توسط عاشق محسن |
مصاحبه داداشی و خانواده محترمشون

سلاااااااااااااااااااااام یک سلام گرم و دوست داشتنی به شما دوستای عسیسم امروز میخواهم مصاحبه داداشی رو براتون بذارم از وب ابجی پریا گلمممممممم

در ابتداي ورودت به طور مستمر سر کارهاي مختلف بودي اما الان مدتي است که خبري از شما نيست چه ميکني؟
اين اتفاق به چند علت رخ داده است٬ يکي اينکه درگير کارهاي دانشگاه بودم و بعد اينکه منتظر بودم کار خوبي پيشنهاد شود. البته بي کار هم نبودم. بعد از يک وقفه کوتاه دو ماهه ،سر کار عباس رافعي که اثر 35 ميليمتري به نام «کيميا و خاک» بود رفتم و در کنار امير آقايي٬ حامد بهداد٬ آزيتا حاجيان و سياوش تهمورث و...ايفاي نقش کردم. بعد سر کار مهدي فخيم زاده (سريال بازپرس) رفتم.

تجربه کار با فخيم زاده چه دستاوري برايت داشته ؟


بسيار عالي بوده ، به طوري که ايشان اجازه داد مدل گريمم رو خودم به خانم مهين نويدي پيشنهاد بدهم. البته آقاي فخيم زاده عقيده ي خاصي دارد. او معتقد است بازيگرها بايد باشگاه بروند و اکشن بازي کنند. فخيم زاده خودش هم تابع گفته خودش است و کاملا اکتيو است. قبل از همکاري با ايشان همه مي گفتند کار با مهدي فخيم زاده سخت است و او پرخاشگري ميکند ، وقتي هم که سر کارشان رفتم پرسيد که از من چي شنيده اي؟!  من هم بدون ريا گفتم که اين طور شنيدم و او فقط خنديد.

فخيم زاده هماني بود که درباره اش شنيده بودي؟


زماني که وي زياد اذيت شود يک مقدار جدي مي شود وگرنه بودن در کنار ايشان واقعا لذت بخش و جذاب است.

ظاهرا در جايي گفته اي که با کار اجرا ،کلا خداحافظي کرده اي. اين حرف درست است؟


نه٬ اين گفته آنقدرها هم جدي نيست! در شبکه جهاني جام جم هر برنامه اي به من پيشنهاد شود اجرا مي کنم چون داخلي نيست اما در برنامه هاي داخلي فقط اجراي برنامه هاي خاص را مي پذيرم.

علت توقف توليد پروژه ((حادثه در بزرگراه)) چه بود؟


بودجه براي ساخت يک سريال به آن عظمت کم بود. بودجه آن کار يک ميليارد بيشتر نبود در صورتي که اگر بيشتر بود چون کار وسيع بود بسيار خوب ديده مي شد .

از ماحصل کارهايي که تاکنون انجام داده اي چه قدر راضي هستي؟

مدتي قبل نزد حسين سهيلي زاده (کارگردان ترانه مادري) بودم وي به من گفت: تله فيلم هايي که کار کرده اي خيلي ضعيف بوده است. البته من خودم نقش هايم را دوست داشتم چون متفاوت بودند اما گويا بزرگان اين عرصه توقع بيشتري از من دارند.

دوست داري در جايگاه سوپر استار قرار بگيري يا يک بازيگر تجربه گر با نقش هاي متفاوت؟


خب ما سوپراستاري داريم که نقش يک بازيگر تجاري را هم دارد و چنانچه در هر فيلمي بازي کند تهيه کنندگان از آن فيلم توقع فروش دارند که البته معمولا هم آن فيلم ها فروش مي کند. اما بازيگري داريم با جنس بازي عالی که هم اعتبار دارد و هم به کار ارزش مي دهد و همه دوستش دارند. من اين نوع بازيگري را بيشتر مي پسندم.

قبلا گفته بودي که پس از چهارسال بازيگري را کنار ميگذاري! الان دو سال گذشته. درست است؟


بله و من همان ۴-۵ سال ديگر کار بازيگري را کنار ميگذارم.

شما در هر مصاحبه ات همين را مي گويي! حکايت پرتقال فروشه ؟!

نه.  خب پس اينطوري ميگويم که من بازيگري را چندين سال ديگر که زياد هم نيست کنار ميگذارم و مي چسبم به درسم. راضي شديد !!دانشگاه کجا قبول شدي؟


من دانشگاه يزد قبول شدم (بافق) و با کلي زحمت موفق به گرفتن مجوز انتقال به تهران شدم. آنقدر که به خاطر دوندگي هاي گرفتن مجوز داشتم از دانشگاه زده مي شدم. اما خدا را شکر درست شد.

خاطره اي از اولين روز دانشگاه داري؟

بله من اولين کلاسي که رفتم ، کلاس فيزيک بود. تقريبا اغلب دوستان با چهره ي من آشنا بودند و از من سوال مي پرسيدند. من هم براي بهتر فهميدن درس رفتم انتهاي کلاس ،کنار خانمي که در رديف آخر بودند نشستم. ايشان خانم محترمي بود بنابراين فکر کردم که ميتوانم به دور از هر صحبت و سوالي به درس گوش بدهم. وقتي معارفه شروع شد من که رسيد تا آمدم اسمم را بگويم همان خانم که کنار من بود با صداي بلند و با خنده و با لحني طنز گونه گفت: استاد مجري بوده. مجري برنامه کودک! و همه خنديدند. آن لحظه ياد « پويا نظري»  افتادم که گوشه کلاس مي نشست و همه دستش مي انداختند.

تجربه دانشگاه در کنار مشغله کاري برايت سخت نيست؟

چرا .خيلي سخت است چون دارم دو تا هندوانه را يا يک دست بر مي دارم. اما خب بايد پاي لرزش هم بنشينم ديگر خربزه اي است که خورده شده ...

اگر يک بيليونر بودي با پولهايت چه مي کردي؟

يک اتوموبيل هيوندا کوپه ميخريدم. براي بقيه اش هم فکري نکرده ام! البته به خوراکي و لواشک! و... خيلي چيزها علاقه دارم.

در هنر چه قدر متکي به حمايت هاي پدر و مادر بوده اي؟ 


اوايل به صورت صد در صد هيچي چون يادم مي آيد که درسم خيلي خوب بود اما پدرم دایم بهانه مي کرد که شش ماه ميروي تمرين ميکني که همش 2 بار اجرا بروي در حالي که از درس هايت عقب مي افتي. اما به محض اينکه اولين تصويرم روي آنتن رفت بابام شد فرشته مهربان و زير بالشم پول مي گذاشت و...

وقتي براي فيلمبرداري يا کاري به سفر ميروي بيشتر دلت براي چه کسي تنگ ميشود؟

براي خانواده ام ٬ براي همشون.

عيد امسال از پدرت چه هديه اي گرفتي؟


عيدي امسالم با کادوي تولدم يکي شد! چون عيد منزل نبودم پدرم يک هديه به همراه تراول چکي به مبلغ 50 هزار تومان برايم فرستاد البته نه مثل پارسال به زور! آنها خودشان بهم هدیه دادند.  اين را هم بايد اضافه کنم که زحمت کارت سوخت اتوموبيلم را هم پدرم مي کشد!

در منزل شما چه کسي حرف اول و آخر را ميزند؟

پدرم

يعني در منزل شما مرد سالاري وجود دارد؟

مادر محسن: نه در منزل ما حق سالاريه!

سال 1393 محسن چه شرايطي خواهد داشت؟

آن زمان من 25 سالم تمام ميشود و کت و شلوار دامادي تنم مي کنم!

شما اصالتا کجایی هستید؟

گلپایگان

زباله ها را در منزل شما چه کسی بیرون می برد؟

تا پارسال من می بردم٬ بعد که قضیه سنگین تر شد بابام نگذاشت من ببرم٬ اما قبل از آن موضوع بردن زباله دم در نقطه ضعف من بود  و خواهرم هر وقت می خواست سر به سرم بگذارد میگفت که بابا گفته: محسن زباله ها را بذاره دم در ! از این کارش خیلی حرص می خوردم!

یک خاطره از هر زمانی که دلت میخواهد بگو...

یادم می آید زمان مدرسه مرا تا کلاس پنجم کچل میکردند که خیلی بدم می آمد. سال آخر نسبت به این این موضوع به پدرم معترض شدم که او گفت: مدرسه راهنمایی بروی دیگر کچلت نمی کنند. نشون به اون نشون که تا سال سوم دبیرستان کچلم کردند! بعد هم آمدم زرنگی بکنم و در سال آخر از دفتر آقای مصطفوی نامه گرفتم که کچلم نکنند٬ چون تئاتر کار میکردم رفتم دبیرستان و پیش مدیر٬ او گفت این حرف ها نیست و کاری کرد که من همان فردا صبحش کچل کردم٬ مدیر مدرسه مان گفت: اگر تابع این صحبت ها شوم که دیگر جواب این همه دانش آموز را نمی توانم بدهم.

قشنگ ترین جمله ای که اخیرا شنیدی چی بوده؟

من اونی هستم که تو رو از همه بیشتر دوست داره!

بزرگترين آرزوي محسن براي پدر و مادرش؟

(باخنده)  اينکه يک هيوندا کوپه برايم بخرند٬ دل بابام گنده تر شه و دماغش چاق تر٬ خواهرم هم انشاا... يک شوهر خوب پيدا کند و يکي بيايد ببردش که راحت بشيم!

خب اگر اجازه بدهي با والدينت و همچنين خواهرت هم گپي بزنيم.


خواهش مي کنم. من هم شنونده حرف هايتان خواهم بود.

 

گفتگو با حسين افشاني (پدر محسن)

 

مهمترين اصل در خانواده ي شما؟

صادق بودن و ياد خدا

شما وقتي همسن و سال محسن بودي دغدغه تان چه بود؟

من از12 سالگي کار ميکردم و خواسته هايي داشتم اما توقعاتم مانند امروزي ها اينقدر بزرگ نبود٬ البته موقعيت آن زمان با حالا خيلي فرق کرده است٬ الان جوان ها خيلي راحت هستند و همه نوع امکانات دارند اما با اين حال هنوز قانع نيستند.

از کودکي محسن چه چيز بارزي به خاطر داريد؟

محسن تا 13 سالگي خيلي شيطون بود ٬خيلي زياد٬ طوري که وقتي جايي ميرفتيم آنقدر شيطنت ميکرد و دلقک بازي در مي آورد که ما مخفيانه از آنجا خارج ميشديم! يعني او با ما نبوده است!! (محسن ميگويد بنويسيد که دايي ام يادم مي داد!)

شغل شما چيست؟

در زمينه ي صنايع چوب و دکوراسيون داخلي فعاليت ميکنم (محسن: من ميگويم يک باشگاه بيليارد بزند چون خودم هم دوست دارم)

شما چه قدر با نظر محسن موافق هستيد؟


بزرگترين حسن انجام خواسته اش آن است که بيشتر مي بينمش و وقت اضافه اش در کنار خودمان است.

از آشنايي تان با مادر محسن مي گویید ؟

ايشان از اقوام ما هستند...

چند سالگي ازدواج کرديد؟

25 سالگي. آن زمان وقتي به من گفتند ميخواهيم برايت زن بگيريم من از خجالت سرم را زير پتو قايم کردم. ماشاا...الان حتي جوان 16 ساله خيلي صريح ميگويد که من زن مي خوام !

 

گفتگو با مادر محسن افشاني

از اينکه محسن بازيگر شده چه حسي دارید؟

من و پدرش اوايل خيلي مخالف بوديم چون اکثرا سر کار بود وکار داشت و دیر می آمد بنابراین نگرانش می شدیم. اما حالا که موفقیتش را می بینیم و اینکه او خوشحال است خیلی راضی هستیم .

محسن در کار منزل به شما کمک ميکند؟

او اصلا خانه نيست که بخواهد کمک کند! اگر هم باشد خودم شخصا ازش نمي خواهم کاري برايم انجام بدهد. البته وقتي دست تنها باشم و خواهرش هم نباشد و مهمان داشته باشيم محسن نشان داده که از عهده ي کارهاي خانه بر مي آيد.

شما چه انتظاري از محسن داريد؟

اينکه براي خانه وقت بيشتري بگذارد.

محسن شما را اينگونه توصيف کرده که مادرم مانند نودال صدا و سيما عمل مي کندو کارهايم را ضبط می کند.دلیل شما برای چنان کاری چیست؟

تمام آثار او قسمتي از خاطراتش است که در آينده برايش ارزشمند خواهد بود و من براي خودش همسرش و فرزندش آنها را جمع آوري مي کنم.

خصوصيات محسن بعد از ورودش به عرصه هنر تغيير کرده؟

بله او خيلي جدي تر شده است.  محسن قبلا خيلي شيطنت داشت و اکثر مسائل را به شوخي ميگرفت اما الان پخته تر شده و عاقلانه تر عمل ميکند.

اولين کلمه اي را که محسن بعد از به حرف آمدن گفت يادتان است؟

من هنوز صداي ضبط شده او را دارم. يادمه گفت: بابا! البته شايد براي شما جالب باشد که بگويم وقتي محسن راه افتاد نشسته خودش را روي زمين ميکشيد و راه ميرفت. اکثر بچه ها ابتدا چهاردست و پا راه مي روند. اما محسن آنگونه راه افتاد.

غذاي مورد علاقه محسن چيست؟

قورمه سبزي و شامي هاي مادربزرگش. او قارچ و فلفل دلمه و پياز و بادمجان و کدو را هم در غذا دوست ندارد.

ارتباط محسن با پدرش بيشتر است يا شما؟

با هردوي ما رفيق است.

 



| *| نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:8 توسط عاشق محسن |
مصاحبه داداشی و خانواده محترمشون

سلاااااااااااااااااااااام یک سلام گرم و دوست داشتنی به شما دوستای عسیسم امروز میخواهم مصاحبه داداشی رو براتون بذارم از وب ابجی پریا گلمممممممم

در ابتداي ورودت به طور مستمر سر کارهاي مختلف بودي اما الان مدتي است که خبري از شما نيست چه ميکني؟
اين اتفاق به چند علت رخ داده است٬ يکي اينکه درگير کارهاي دانشگاه بودم و بعد اينکه منتظر بودم کار خوبي پيشنهاد شود. البته بي کار هم نبودم. بعد از يک وقفه کوتاه دو ماهه ،سر کار عباس رافعي که اثر 35 ميليمتري به نام «کيميا و خاک» بود رفتم و در کنار امير آقايي٬ حامد بهداد٬ آزيتا حاجيان و سياوش تهمورث و...ايفاي نقش کردم. بعد سر کار مهدي فخيم زاده (سريال بازپرس) رفتم.

تجربه کار با فخيم زاده چه دستاوري برايت داشته ؟


بسيار عالي بوده ، به طوري که ايشان اجازه داد مدل گريمم رو خودم به خانم مهين نويدي پيشنهاد بدهم. البته آقاي فخيم زاده عقيده ي خاصي دارد. او معتقد است بازيگرها بايد باشگاه بروند و اکشن بازي کنند. فخيم زاده خودش هم تابع گفته خودش است و کاملا اکتيو است. قبل از همکاري با ايشان همه مي گفتند کار با مهدي فخيم زاده سخت است و او پرخاشگري ميکند ، وقتي هم که سر کارشان رفتم پرسيد که از من چي شنيده اي؟!  من هم بدون ريا گفتم که اين طور شنيدم و او فقط خنديد.

فخيم زاده هماني بود که درباره اش شنيده بودي؟


زماني که وي زياد اذيت شود يک مقدار جدي مي شود وگرنه بودن در کنار ايشان واقعا لذت بخش و جذاب است.

ظاهرا در جايي گفته اي که با کار اجرا ،کلا خداحافظي کرده اي. اين حرف درست است؟


نه٬ اين گفته آنقدرها هم جدي نيست! در شبکه جهاني جام جم هر برنامه اي به من پيشنهاد شود اجرا مي کنم چون داخلي نيست اما در برنامه هاي داخلي فقط اجراي برنامه هاي خاص را مي پذيرم.

علت توقف توليد پروژه ((حادثه در بزرگراه)) چه بود؟


بودجه براي ساخت يک سريال به آن عظمت کم بود. بودجه آن کار يک ميليارد بيشتر نبود در صورتي که اگر بيشتر بود چون کار وسيع بود بسيار خوب ديده مي شد .

از ماحصل کارهايي که تاکنون انجام داده اي چه قدر راضي هستي؟

مدتي قبل نزد حسين سهيلي زاده (کارگردان ترانه مادري) بودم وي به من گفت: تله فيلم هايي که کار کرده اي خيلي ضعيف بوده است. البته من خودم نقش هايم را دوست داشتم چون متفاوت بودند اما گويا بزرگان اين عرصه توقع بيشتري از من دارند.

دوست داري در جايگاه سوپر استار قرار بگيري يا يک بازيگر تجربه گر با نقش هاي متفاوت؟


خب ما سوپراستاري داريم که نقش يک بازيگر تجاري را هم دارد و چنانچه در هر فيلمي بازي کند تهيه کنندگان از آن فيلم توقع فروش دارند که البته معمولا هم آن فيلم ها فروش مي کند. اما بازيگري داريم با جنس بازي عالی که هم اعتبار دارد و هم به کار ارزش مي دهد و همه دوستش دارند. من اين نوع بازيگري را بيشتر مي پسندم.

قبلا گفته بودي که پس از چهارسال بازيگري را کنار ميگذاري! الان دو سال گذشته. درست است؟


بله و من همان ۴-۵ سال ديگر کار بازيگري را کنار ميگذارم.

شما در هر مصاحبه ات همين را مي گويي! حکايت پرتقال فروشه ؟!

نه.  خب پس اينطوري ميگويم که من بازيگري را چندين سال ديگر که زياد هم نيست کنار ميگذارم و مي چسبم به درسم. راضي شديد !!دانشگاه کجا قبول شدي؟


من دانشگاه يزد قبول شدم (بافق) و با کلي زحمت موفق به گرفتن مجوز انتقال به تهران شدم. آنقدر که به خاطر دوندگي هاي گرفتن مجوز داشتم از دانشگاه زده مي شدم. اما خدا را شکر درست شد.

خاطره اي از اولين روز دانشگاه داري؟

بله من اولين کلاسي که رفتم ، کلاس فيزيک بود. تقريبا اغلب دوستان با چهره ي من آشنا بودند و از من سوال مي پرسيدند. من هم براي بهتر فهميدن درس رفتم انتهاي کلاس ،کنار خانمي که در رديف آخر بودند نشستم. ايشان خانم محترمي بود بنابراين فکر کردم که ميتوانم به دور از هر صحبت و سوالي به درس گوش بدهم. وقتي معارفه شروع شد من که رسيد تا آمدم اسمم را بگويم همان خانم که کنار من بود با صداي بلند و با خنده و با لحني طنز گونه گفت: استاد مجري بوده. مجري برنامه کودک! و همه خنديدند. آن لحظه ياد « پويا نظري»  افتادم که گوشه کلاس مي نشست و همه دستش مي انداختند.

تجربه دانشگاه در کنار مشغله کاري برايت سخت نيست؟

چرا .خيلي سخت است چون دارم دو تا هندوانه را يا يک دست بر مي دارم. اما خب بايد پاي لرزش هم بنشينم ديگر خربزه اي است که خورده شده ...

اگر يک بيليونر بودي با پولهايت چه مي کردي؟

يک اتوموبيل هيوندا کوپه ميخريدم. براي بقيه اش هم فکري نکرده ام! البته به خوراکي و لواشک! و... خيلي چيزها علاقه دارم.

در هنر چه قدر متکي به حمايت هاي پدر و مادر بوده اي؟ 


اوايل به صورت صد در صد هيچي چون يادم مي آيد که درسم خيلي خوب بود اما پدرم دایم بهانه مي کرد که شش ماه ميروي تمرين ميکني که همش 2 بار اجرا بروي در حالي که از درس هايت عقب مي افتي. اما به محض اينکه اولين تصويرم روي آنتن رفت بابام شد فرشته مهربان و زير بالشم پول مي گذاشت و...

وقتي براي فيلمبرداري يا کاري به سفر ميروي بيشتر دلت براي چه کسي تنگ ميشود؟

براي خانواده ام ٬ براي همشون.

عيد امسال از پدرت چه هديه اي گرفتي؟


عيدي امسالم با کادوي تولدم يکي شد! چون عيد منزل نبودم پدرم يک هديه به همراه تراول چکي به مبلغ 50 هزار تومان برايم فرستاد البته نه مثل پارسال به زور! آنها خودشان بهم هدیه دادند.  اين را هم بايد اضافه کنم که زحمت کارت سوخت اتوموبيلم را هم پدرم مي کشد!

در منزل شما چه کسي حرف اول و آخر را ميزند؟

پدرم

يعني در منزل شما مرد سالاري وجود دارد؟

مادر محسن: نه در منزل ما حق سالاريه!

سال 1393 محسن چه شرايطي خواهد داشت؟

آن زمان من 25 سالم تمام ميشود و کت و شلوار دامادي تنم مي کنم!

شما اصالتا کجایی هستید؟

گلپایگان

زباله ها را در منزل شما چه کسی بیرون می برد؟

تا پارسال من می بردم٬ بعد که قضیه سنگین تر شد بابام نگذاشت من ببرم٬ اما قبل از آن موضوع بردن زباله دم در نقطه ضعف من بود  و خواهرم هر وقت می خواست سر به سرم بگذارد میگفت که بابا گفته: محسن زباله ها را بذاره دم در ! از این کارش خیلی حرص می خوردم!

یک خاطره از هر زمانی که دلت میخواهد بگو...

یادم می آید زمان مدرسه مرا تا کلاس پنجم کچل میکردند که خیلی بدم می آمد. سال آخر نسبت به این این موضوع به پدرم معترض شدم که او گفت: مدرسه راهنمایی بروی دیگر کچلت نمی کنند. نشون به اون نشون که تا سال سوم دبیرستان کچلم کردند! بعد هم آمدم زرنگی بکنم و در سال آخر از دفتر آقای مصطفوی نامه گرفتم که کچلم نکنند٬ چون تئاتر کار میکردم رفتم دبیرستان و پیش مدیر٬ او گفت این حرف ها نیست و کاری کرد که من همان فردا صبحش کچل کردم٬ مدیر مدرسه مان گفت: اگر تابع این صحبت ها شوم که دیگر جواب این همه دانش آموز را نمی توانم بدهم.

قشنگ ترین جمله ای که اخیرا شنیدی چی بوده؟

من اونی هستم که تو رو از همه بیشتر دوست داره!

بزرگترين آرزوي محسن براي پدر و مادرش؟

(باخنده)  اينکه يک هيوندا کوپه برايم بخرند٬ دل بابام گنده تر شه و دماغش چاق تر٬ خواهرم هم انشاا... يک شوهر خوب پيدا کند و يکي بيايد ببردش که راحت بشيم!

خب اگر اجازه بدهي با والدينت و همچنين خواهرت هم گپي بزنيم.


خواهش مي کنم. من هم شنونده حرف هايتان خواهم بود.

 

گفتگو با حسين افشاني (پدر محسن)

 

مهمترين اصل در خانواده ي شما؟

صادق بودن و ياد خدا

شما وقتي همسن و سال محسن بودي دغدغه تان چه بود؟

من از12 سالگي کار ميکردم و خواسته هايي داشتم اما توقعاتم مانند امروزي ها اينقدر بزرگ نبود٬ البته موقعيت آن زمان با حالا خيلي فرق کرده است٬ الان جوان ها خيلي راحت هستند و همه نوع امکانات دارند اما با اين حال هنوز قانع نيستند.

از کودکي محسن چه چيز بارزي به خاطر داريد؟

محسن تا 13 سالگي خيلي شيطون بود ٬خيلي زياد٬ طوري که وقتي جايي ميرفتيم آنقدر شيطنت ميکرد و دلقک بازي در مي آورد که ما مخفيانه از آنجا خارج ميشديم! يعني او با ما نبوده است!! (محسن ميگويد بنويسيد که دايي ام يادم مي داد!)

شغل شما چيست؟

در زمينه ي صنايع چوب و دکوراسيون داخلي فعاليت ميکنم (محسن: من ميگويم يک باشگاه بيليارد بزند چون خودم هم دوست دارم)

شما چه قدر با نظر محسن موافق هستيد؟


بزرگترين حسن انجام خواسته اش آن است که بيشتر مي بينمش و وقت اضافه اش در کنار خودمان است.

از آشنايي تان با مادر محسن مي گویید ؟

ايشان از اقوام ما هستند...

چند سالگي ازدواج کرديد؟

25 سالگي. آن زمان وقتي به من گفتند ميخواهيم برايت زن بگيريم من از خجالت سرم را زير پتو قايم کردم. ماشاا...الان حتي جوان 16 ساله خيلي صريح ميگويد که من زن مي خوام !

 

گفتگو با مادر محسن افشاني

از اينکه محسن بازيگر شده چه حسي دارید؟

من و پدرش اوايل خيلي مخالف بوديم چون اکثرا سر کار بود وکار داشت و دیر می آمد بنابراین نگرانش می شدیم. اما حالا که موفقیتش را می بینیم و اینکه او خوشحال است خیلی راضی هستیم .

محسن در کار منزل به شما کمک ميکند؟

او اصلا خانه نيست که بخواهد کمک کند! اگر هم باشد خودم شخصا ازش نمي خواهم کاري برايم انجام بدهد. البته وقتي دست تنها باشم و خواهرش هم نباشد و مهمان داشته باشيم محسن نشان داده که از عهده ي کارهاي خانه بر مي آيد.

شما چه انتظاري از محسن داريد؟

اينکه براي خانه وقت بيشتري بگذارد.

محسن شما را اينگونه توصيف کرده که مادرم مانند نودال صدا و سيما عمل مي کندو کارهايم را ضبط می کند.دلیل شما برای چنان کاری چیست؟

تمام آثار او قسمتي از خاطراتش است که در آينده برايش ارزشمند خواهد بود و من براي خودش همسرش و فرزندش آنها را جمع آوري مي کنم.

خصوصيات محسن بعد از ورودش به عرصه هنر تغيير کرده؟

بله او خيلي جدي تر شده است.  محسن قبلا خيلي شيطنت داشت و اکثر مسائل را به شوخي ميگرفت اما الان پخته تر شده و عاقلانه تر عمل ميکند.

اولين کلمه اي را که محسن بعد از به حرف آمدن گفت يادتان است؟

من هنوز صداي ضبط شده او را دارم. يادمه گفت: بابا! البته شايد براي شما جالب باشد که بگويم وقتي محسن راه افتاد نشسته خودش را روي زمين ميکشيد و راه ميرفت. اکثر بچه ها ابتدا چهاردست و پا راه مي روند. اما محسن آنگونه راه افتاد.

غذاي مورد علاقه محسن چيست؟

قورمه سبزي و شامي هاي مادربزرگش. او قارچ و فلفل دلمه و پياز و بادمجان و کدو را هم در غذا دوست ندارد.

ارتباط محسن با پدرش بيشتر است يا شما؟

با هردوي ما رفيق است.

 



| *| نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:8 توسط عاشق محسن |

آخه چطور دلت اومد تنهام بزاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم اره همش بهونه بود مسئله یاره دیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود***برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده یارت و تنها نزاری که مثل من اثیر بشه آواره از خونه بشه منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم قلبم و سنگیش بکنم عشقت و خاکستر کنم اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه*** آخه چطور دلت اومد و تنهام بزاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم اره همش بهونه بود  مسئله یاره دیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود*******************************************

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

 کاش ادما اهل خیانت نبودن کاش

در زندگی  درس کار راه برو خسته شدی بدو

شیشه باش وقتی شکستی تیز باش

كاش ميتونستيم باوفا باشيممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم جدا شدن كار من نيستتتتتت كاش اين اهنگ هلن را فقط يك بار گوش ميكرديم كاش



| *| نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 3:1 توسط عاشق محسن |

ببخشین دوستای گلم من میخوام بیام نظر بدم تو وبای نازتون ولی متاسفانه باز نمیشه شرمنده


| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 3:4 توسط عاشق محسن |
تشکر

ای عشق برو مرا دگر حالی نیست

یک عاشق بی حال تو می دانی چیست

بهتر که نیایی تو به این ویرانه

عاشق شدن ای عشق مگر اجباریست

 

تشکر فراوان ار خاله مینو ابجی پریا مهرنوش جون محیا گلم الهام مهربونم ثونار خوشگلم جودی ابوت(سحر)بهونه اقا محمد اقا حسین مرده متحرک بهونه باران خوبم مریم خانوم و......



| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 2:23 توسط عاشق محسن |

*~*~~*~*

ابجی ممنون الهی چقدر ناز شده



| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 2:16 توسط عاشق محسن |
داداشی اومد شیراز من ندیدمش

سلام دوستای گلم خوبین لم واستون تنگ شده شرمنده بخدا دیر به دیر بهتون سر میزنم چون کارام زیاد شده وقت نمیکنم فکر کنید داداشم اومد شیراز نتونستم برم ببینمش تا ۳روز مریض بودم از ناراحتیکه ندیدمش حالا چند تا عکس از وب ابی پریا واستون میذارم راستی دوستم میگفت داداشی خیلی خجالتیهست رفته عکس گرفته باهاش وای چقدر ناز شده بود عسیسم


| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 2:14 توسط عاشق محسن |


azita1370

عاشق محسن

azita1370

http://azita1370.blogfa.com

Ilove you mohsen jun (afshani)i

Ilove you mohsen jun (afshani)i

Ilove you mohsen jun (afshani)i

دوست داشتن داشتنی هاست
اسمان وقت نگاهت گل من
ماندهام چشم به راحت گل من
هر کجا هستیو باشی خدا پشت و پناهت کل من جایی که هر عزیزی میتونه بیاد

Ilove you mohsen jun (afshani)i

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog